خب داشتی میگفتی
خلاصه!

️ ️خب داشتی میگفتی  خلاصه!   ️  ️خانمهای عزیز آیا می‌خواهید بدونِ ورزشخانمهای عزیز
آیا می‌خواهید بدونِ ورزش لاغر بشوید؟
آیا می‌خواهید بدون رژیم گرفتن لاغر شوید؟

معلومه که میخواید، اما همچین چیزی امکان نداره تپلی های گلم

️ ️سلام.فقط گوشیتو بردار برو توی اتاقت و دکمه ی play رو بزن… کسی اطرافت نباشه…

██████████████████
██████████████████ ██████████████████ ████████▶️████████ ██████████████████ ██████████████████

فقط دوستان شیک وارد شوند گروه تولیدی پوشاک کده(پوررمضان شعبه ۲)
️ویژه حراجی ها و ارزان سراها
شروع قیمت ها از ۲۰۰۰ ‼️

دیدن مدل ها و قیمت ها

بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۲۰۵

مکث صداش ، نفسی که انگار قطع شد و هجوم سرمایی که بیش تر از بارون منشأش از قلبم بود باعث شد از خودم منزجر بشم ، این پسر قرار بود تا کی تاوان مشکلات من و بده؟ قرار بود یعنی هربار که رنگ آرامش به روزامون می پاشیدیم یک چتری از سیاهی روی روزامون خیمه بزنه؟بعد مکثی که انگار ذرات جونش و میونشون باا آورده بود ، بالاخره صداش بلند شد و من از وحشت و نگرانی و لرزش صداش دلم خواست بمیرم: پریزاد ! کجایی الان دقیقا؟ وای خدای بزرگ خودتم چیزیت شده؟
بغضم و قورت دادم ، پایین نرفت ، بعد مدت ها فرصت پیدا کرده بود رخ نشون بده ! از پنج سالگی تا حالام اشک داشتم ، بغض داشتم ، درد داشتم.این اتفاقم تشدیدش کرده بود :خوبم پوریا ! فقط بیا ! من بیمه نامه همراهم نیست.
صدای هول و مضطربش انگار که مشغول دویدن باشه به گوشم رسید : الان می رسونم خودم و عزیزم! مطمئنی حالت خوبه ؟ اصلا کسی همراته؟ گوشی رو بده به یکی تا خیالم راحت شه از حالت.
خدایا! حتم دارم این بارون هم برای این حس وحشتناک منه.حتم دارم تو هم دلت برای ما سوخته! برای مایی که نفس از سینمون خارج نشده یخ می زنه! لعنت به این بغض که چه وزن سنگینی داشت: خوبم عزیزم..فقط زودتر بیا.بزرگراه همتیم.
خیالش راحت نشده بود ، این و صدای وحشت زدش نشون می داد.بعد دادن آدرس دقیق بهش موبایل و توی ماشین پرت کردم و به طرف مرد اخمو اما ساکت رفتم:من واقعا متآسفم ، الان همسرم می رسن.
سری تکون داد و نگاهش برای چندلحظه روی مشت بستم نشست: دستت داره خون میاد خواهرم!
نگاه منم تغییر جهت داد ، از مشت بستم چند قطره خون روی آسفالت ریخته بود و مشتم قرمز شده بود.دردآلود لبخندی زدم ، لبخندی که قطرات بارون روش و بوسید .عجیب بود که هیچ دردی نداشتم و سوزشی حس نمی کردم.با دست سالمم روی سرم که به شیشه برخورد کرده بود دستی کشیدم و با حس ورم کردن پیشونیم چشمام بسته شد.دیگه به درجه ای از خیسی رسیده بودم که رفتنم توی ماشین هم فایده ای نداشت.فقط نمی فهمیدم چرا این بارون این دردی که مثل یک چیز لزج به بدنم چسبیده بود و نمی شست.با سری که گیج می رفت به ماشینم تکیه زدم.مرد ترجیح داد داخل ماشینش بشینه ، سپر عقب ماشینش کاملا نابود شده بود و حتم داشتم اگه کمربند نبسته بود سرش مصون نمی موند.با پوزخند به جلوی ماشین خودم نگاهی انداختم که وضع بهتری هم نداشت.رفت و آمد و پرسرعت ماشینا رو نگاه انداختم و باز تصویر اون مرد تمامیت وجودم و پر کرد.با درد سرمو بلند کردم ، پس برادر داشتم ؟ عین زخمی می موندم که درمان نشده بود ، که بوی گند عفونتش داشت خفم می کرد.زبونم داشت گزگز می کرد از باباهایی که سهمش بود و به جاش گفت مامان ، گوشام داشت درد می کرد از حرف های پدرانه ای که نشنیدم و به جاش مادرم سعی کرد دوبرابرش و بهمون بگه ، موهام هق می زد برای دستای پدرانه ای که سهمش بود و ازش دریغ شده بود و دستای مادرم سعی کرده بود جبرانش کنه.من کل وجودم شده یه دمل چرکی که با دیدنش سرباز کرده بود.فکر می کردم فراموشش کردم، فکر می کردم دیگه برام مهم نیست اگه ببینمش یا نبینمش ، اما حالا..درست تو این نقطه می فهمیدم توی تمام راه فقط خودم و گول زده بودم.گول زده بودم که از یادم رفته.در واقع هیچی رو فراموش نکرده بودم ، نه حسرت هام و ، نه اشک های خودمون و مامانم و ..نه نگاه ها تحقیر آمیز و برنده ی مردم و نه رفتنش و..

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار